تبليغاتX
درد دل های یک مرد - پدر، عشق و پسر
سلام،

امروز یک کتاب رو معرفی میکنم که خوندنش خالی از لطف نیست. شاید خیلی ها این کتاب رو خونده باشن اما مطمئنم که وقایع عاشورا با قلم زیبای سید مهدی شجاعی همیشه خوندنیه حتی برای چندمین بار. "پدر، عشق و پسر" داستان زندگی و شهادت یگانه حسین است، داستان زندگی شبیه ترین خلق خدا به پیامبر، داستان زندگی علی اکبر. شک نکنید که نگاه متفاوت و قلم زیبای نویسنده در بیان رابطه عاطفی و عاشقانه این پدر و پسر شما رو تا آخر کتاب می کشونه.

یاحق

 « پدر، عشق و پسر »

... عجیب بود رابطه ميان اين پدر و پسر. من گمان نمي‌كنم در تمام عالم، بين يك پدر و پسر، اين همه عاطفه، اين همه تعلق، اين همه عشق، اين همه انس و اين همه ارادت حاكم باشد. من هميشه مبهوت اين رابطه‌ام.

گاهي احساس مي‌كردم كه رابطه حسين با علي‌اكبر، تنها رابطه يك پدر و پسر نيست. رابطه يك باغبان با زيباترين گل آفرينش است. رابطه عاشق و معشوق است. رابطه دو انيس و همدل جدايي‌ناپذير است. احساس مي‌كردم، رابطه علي‌اكبر با حسين تنها رابطه يك پسر با پدر نيست. رابطه مأموم و امام است. رابطه مريد و مراد است. رابطه عاشق و معشوق است. رابطه محب و محبوب است و اگر كفر نبود، مي‌گفتم رابطه عابد و معبود است. نه... چگونه مي‌توانم، با اين زبان الكن به شرح رابطه ميان اين دو اسم اعظم بپردازم؟ بارها در كوچه پس‌كوچه‌هاي اين رابطه، گيج و منگ و گم مي‌شدم. مي‌ماندم كه كدام يك از اين دو مرادند و كدام مريد؟ مراد حسين است يا علي‌اكبر؟

... گریه نکن لیلا! آرام باش تا بگویم. این فقط یک رابطه از آنهمه ارتباط بود، رابطه ی پدر با فرزند. اما چه پدری! وچه فرزندی! پدری که خود در برترین نقطه ی هستی ایستاده است و با غرور و تحسین به پرواز فرزند در فراترین نقطه ی تعالی نگاه می کند.

اهل خیام که فهمیدند علی اکبر، پروانه رفتن گرفته است. ناگهان در هم شکستند و فرو ریختند. کاش می بودی لیلا! اما... اما نه...

چه خوب شد که نبودی لیلا! تو کجا زهره ی به میدان فرستادن پسر داشتی؟ پسر...چه می گویم علی اکبر! انگار کن تمام جوانهای عالم را در یک جوان متجلی کرده باشند. انگار کن تمامی سروهای عالم را به تمامی لاله های جهان پیوند زده باشند. انگار کن خدا دریک قامت، قیامت کرده باشد. چه خوب شد که نبودی لیلا در این لحظات جانسوز وداع!

... اين چه رابطه‌اي بود ميان اين دو كه به هم توان مي‌بخشيدند و از هم توان مي‌زدودند؟

اين چه رابطه‌اي بود ميان اين دو كه با نگاه، جان هم را به آتش مي‌كشيدند و با نگاه، بر جان هم مرهم مي‌نهادند؟ نمي‌دانم! شايد هم قصه همان بود كه حسين گفته بود. شايد هم حسين به واقع دست از او شسته بود.

من آنجا ايستاده بودم. پدر به علي‌اكبر گفت: «پيش رويم، مقابل چشمانم راه برو!» و او راه رفت. چه مي‌گويم؟ راه نرفت. ماه را ديده‌اي كه در آسمان چگونه راه مي‌رود؟ چطور بگويم؟ اصلا گمان كن كه سرو، پاي راه رفتن داشته باشد! نه، پاي راه رفتن نه، قصد خراميدن داشته باشد... و حسين سر به آسمان بلند كرد و گفت: «شاهد باش خداي من! جواني را به ميدان مي‌فرستم كه شبيه‌ترين خلق به پيامبر توست؛ در صورت، در سيرت، در كردار، در گفتار و حتي در گام‌هاي رفتار. تو شاهدي خداي من! كه هر بار براي پيامبر دلتنگ مي‌شديم، هر بار دلمان سرشار از مهر پيامبر مي‌شد، هر بار جاي خالي پيامبر، جانمان را به لب مي‌رساند و هر بار آتش عشق پيامبر، خرمن دلمان را به آتش مي‌كشيد، به او نگاه مي‌كرديم. به اين جوان كه اكنون پيش روي تو راه مي‌رود و در بستر نگاه تو راهي ميدان مي‌شود».

اما نه، گمان نمي‌كنم كه حسين توانسته بود، دست دل از او بشويد. دليل محكم دارم براي اين تعلق مستحكم. اما... اما وقتي تو اين‌طور بي‌تابي مي‌كني، من چگونه مي‌توانم حرف بزنم؟ ببين ليلا! اگر بي‌قراري كني، اگر آرام نگيري، بقيه قصه را آنچنان از تو پنهان مي‌كنم كه حتي از چشم‌هايم هم كلامي نتواني بخواني. آرام باش ليلا! من هنوز از رابطه ميان اين دو محبوب تو چيزي نگفته‌ام. 

+ نوشته شده توسط امیرمهدی در یکشنبه سی ام دی 1386 و ساعت 2:30 بعد از ظهر |
درد دل هاي قبلي